وقت غروب

 

گاه گاهی دل من می گیرد بیشتر وقت غروب

 

آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست

 

و اذان در پیش است!!

 

از خدا می خواهم که تو تنها نشوی

 

و دلت پر زخوشی های دمادم باشد.



شنبه هجدهم تیر 1390 |

 
 

 

نماز باران

 

برای چشم هایم نماز باران بخوان

 

این بغض لعنتی امانم را بریده است..!!



شنبه هجدهم تیر 1390 |

 
 

 

انار

 

غمگین نشد از اینکه به او تاخته اند

 

یا اینکه به جانش تبر انداخته اند

 

جگر انار زمانی خون شد, که شنید

 

از شاخه ی او چوب فلک ساخته اند.



شنبه هجدهم تیر 1390 |

 
 

وقت غروب

 

گاه گاهی دل من می گیرد بیشتر وقت غروب

 

آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست

 

و اذان در پیش است!!

 

از خدا می خواهم که تو تنها نشوی

 

و دلت پر زخوشی های دمادم باشد.



شنبه هجدهم تیر 1390 |

 
 

 

دلم

 

دلم تنگ است دراین شب ها یقین دارم که می دانی!!

 

صدای غربت من را, از احساسم تو می خوانی

 

شدم از درد وتنهایی , گلی پژمرده وغمگین

 

ببار ای ابر پاییزی, که دردم را تو می دانی...!!



دوشنبه سیزدهم تیر 1390 |

 
 

 

صندلی خالی

 

تمام اثاث خانه ام را فروخته ام جز یک صندلی خالی...

 

 شاید روزی که بر می گردی خسته باشی...!!



دوشنبه سیزدهم تیر 1390 |

 
 

 

دل کندن

 

دل کندن اگر که آسان بود

 

فرهاد به جای بیستون دل می کند.



دوشنبه سیزدهم تیر 1390 |

 
 

لحظه ها عریانند...

 

نه تو مانی و نه من ونه هیچ یک از مردم این آبادی ...

 

به حباب لب یک رود قسم!!

 

وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت..

 

غصه هم می گذرد..

 

آن چنانیکه فقط خاطره ای خواهد ماند.

 

لحظه ها عریانند....

 

به تن لحظه ی خود؛ جامه ی عریان مپوشان هرگز...!



دوشنبه سیزدهم تیر 1390 |

 
 

" رازعشق شقایق"     

شقایق گفت  با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش ،

 حدیث دیگری دارم

 
گلی بودم به صحرایی ،

 نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز!!

 نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
صحرا در عطش می سوخت

، تمام غنچه ها تشنه  

، و من بی تاب و خشکیده و خسته...

تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی؛  

 به پایش خار بنشسته

سخت شیدا بود

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

 

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ،

 نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود دلبرش مرهم

، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش میگفت به راه افتاده بود ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

، به دنبال گلش بوده یک دم هم نیاسوده ،

  که افتاد چشم او ناگه به روی من,

و...

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه

 از خاکم جدا کرده
به ره افتاد و

 او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش که تاول داشت

 تمام ریشه ام می سوخت
گفت : چه باید کرد؟

 

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد

که وای بر من!!برای
دلبرم هرگز دوایی نیست  


 

واز این گل که جایی ، نمی فهمید حالش را

خودش هم تشنه بود اما نه حتی آب!


، چنان می رفت ومن
در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت ،

 

راه پایان کو ؟
 نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگرشد داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ،

 دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد

                 

 

 

 

 کمی اندیشه کرد ، آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهمگویی جهان را زیر و رو میکرد

اما ! آه    صدای قلب او  
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را به من می داد

 
و بر لب های او فریاد
بمان ای گل! که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل!

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد!!

 

 



دوشنبه سیزدهم تیر 1390 |

 
 

 

دریای زندگی

 

درساحل دریای زندگی قدم میزدم

 

همه جا دو رد پا دیدم . جای پای من و خدا...

 

به سخت ترین لحظه ها که رسیدم فقط یه جای پا دیدم.

 

گفتم : خدایا مرا در سخت ترین لحظه ها رها کردی؟

 

ندا آمد تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم....



جمعه سوم تیر 1390 |

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود