وقت غروب

 

گاه گاهی دل من می گیرد بیشتر وقت غروب

 

آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست

 

و اذان در پیش است!!

 

از خدا می خواهم که تو تنها نشوی

 

و دلت پر زخوشی های دمادم باشد.

 

نماز باران

 

برای چشم هایم نماز باران بخوان

 

این بغض لعنتی امانم را بریده است..!!

 

انار

 

غمگین نشد از اینکه به او تاخته اند

 

یا اینکه به جانش تبر انداخته اند

 

جگر انار زمانی خون شد, که شنید

 

از شاخه ی او چوب فلک ساخته اند.

وقت غروب

 

گاه گاهی دل من می گیرد بیشتر وقت غروب

 

آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست

 

و اذان در پیش است!!

 

از خدا می خواهم که تو تنها نشوی

 

و دلت پر زخوشی های دمادم باشد.

 

دلم

 

دلم تنگ است دراین شب ها یقین دارم که می دانی!!

 

صدای غربت من را, از احساسم تو می خوانی

 

شدم از درد وتنهایی , گلی پژمرده وغمگین

 

ببار ای ابر پاییزی, که دردم را تو می دانی...!!

 

صندلی خالی

 

تمام اثاث خانه ام را فروخته ام جز یک صندلی خالی...

 

 شاید روزی که بر می گردی خسته باشی...!!

 

دل کندن

 

دل کندن اگر که آسان بود

 

فرهاد به جای بیستون دل می کند.

لحظه ها عریانند...

 

نه تو مانی و نه من ونه هیچ یک از مردم این آبادی ...

 

به حباب لب یک رود قسم!!

 

وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت..

 

غصه هم می گذرد..

 

آن چنانیکه فقط خاطره ای خواهد ماند.

 

لحظه ها عریانند....

 

به تن لحظه ی خود؛ جامه ی عریان مپوشان هرگز...!

" رازعشق شقایق"     

شقایق گفت  با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم

اگر سرخم چنان آتش ،

 حدیث دیگری دارم

 
گلی بودم به صحرایی ،

 نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز!!

 نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
صحرا در عطش می سوخت

، تمام غنچه ها تشنه  

، و من بی تاب و خشکیده و خسته...

تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی؛  

 به پایش خار بنشسته

سخت شیدا بود

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

 

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ،

 نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود دلبرش مرهم

، آندم شفا یابد

چنانچه با خودش میگفت به راه افتاده بود ، بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

، به دنبال گلش بوده یک دم هم نیاسوده ،

  که افتاد چشم او ناگه به روی من,

و...

بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه

 از خاکم جدا کرده
به ره افتاد و

 او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی

هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش که تاول داشت

 تمام ریشه ام می سوخت
گفت : چه باید کرد؟

 

در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد

که وای بر من!!برای
دلبرم هرگز دوایی نیست  


 

واز این گل که جایی ، نمی فهمید حالش را

خودش هم تشنه بود اما نه حتی آب!


، چنان می رفت ومن
در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت ،

 

راه پایان کو ؟
 نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگرشد داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ،

 دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد

                 

 

 

 

 کمی اندیشه کرد ، آنگه

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهمگویی جهان را زیر و رو میکرد

اما ! آه    صدای قلب او  
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را به من می داد

 
و بر لب های او فریاد
بمان ای گل! که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل!

 

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد!!

 

 

 

دریای زندگی

 

درساحل دریای زندگی قدم میزدم

 

همه جا دو رد پا دیدم . جای پای من و خدا...

 

به سخت ترین لحظه ها که رسیدم فقط یه جای پا دیدم.

 

گفتم : خدایا مرا در سخت ترین لحظه ها رها کردی؟

 

ندا آمد تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم....